شکاف !
در شکاف یک ضخم عظیم فرو رفته ایم
سلول های بی بار چه زیادند – غریبه!
همانند مردمکان بزرگ جثه و زیاد ِ ناقص العقل ،
که عظمت ( انسان ) را در بیشمار ِ افکار سرراهی خود حل می کنند ..
بزرگی ِ ( من ) ،
در برابر حقارت ِ نگاه ناپاکشان
که جز دیدن نوک دماغشان
و بو کشیدن و جستن ِ کوره راه ( در هم خزیدن )
و به یکدیگر ( چسباندن ) ، کار دیگری بلد نیستند ،
چقدر کوچک است
چون ( من ) تنهایم و آنها به فراوانی ِ خاک ِ مرده ی نشسته بر مقبره های سیاه جامه ی اعراب
چنین پایان ِ بی پایانی – به وسعت تاریخ ِ دروغ – ناهموار و عذاب آور است
و چنان دردناک به اندازه ی میخی که از پشت ... آخ !
آه که مغز این مردمکان ِ چشم چران
حتی تهی است از کاه و پر است از پهن ِ سبز گاوهای ِ مقدس هندوستان !
و ( من ) نمی دانم چه کرده ام که میان خیل عظیم پهن اندیشان ِ این قرن به سرود آمده ام
و ( من ) نمی دانم که این ضخم کهنه را باد معده ی کدام بی همه چیز بوجود آورده است
و ( من ) نمی دانم که خدای چرا گاهی به اشتباه بر می خیزد و گاهی چرا همیشه اشتباه می کند؟!
ناتمام رهایش نمی کنم
گرچه این زخم را ، همانند لایه ی ازن ، دیگر هیچگاه نتوان دوخت
ولی
بگذار یکی دو کوک دیگر بزنم به مغز ِ بی مغز ِ این مردمکان
آخر پهن ِ دوگوله هایشان را تازه عوض کرده اند و می ترسند
که اگر خوب کوک نخورد شکاف زخمشان
همه کس ببینند و بفهمند که بکارتشان دستکاری شده است !
و ( من ) می دانم بعد از دوخت و دوز و تکمیل این یکی ،
( منظورم پایان ِ پروژه ی خرافات ِ منطقی ست )
از شکاف ضخمی دیگر سر برون خواهیم آورد ،
و ( من ) هنوز نمی دانم گناهم چه بوده و هم اکنون چیست ،
که باید سرودی دیگر بنویسم .. وااااااااااای ...
15/10/1388
ساعت 2 بامداد
شنبه ای بی حوصله
خلاصه ی – یک روز را – می خواهم قدم بزنم
همین امروز را
شنبه ای بی حوصله !
امروز بی کار بودم ، یعنی سر کار نرفتم
صبح کمی ساز زدم ( آکوردهای یکی از قطعات گروه آریان را نواختم ) ، کمی گریستم (به حال خودم و فقط به حال خودم)، کمی فکر کردم (به بدبختی و انتظار بیهوده ام)، کمی کتاب خواندم ( داستان سه تار از جلال آل احمد) و مثل همیشه غصه خوردم ( به فرهنگ پایین ِ من و مردم و کشورم ) !
و باز کنار بخاری دراز کشیدم تا ظهر شود ، نتوانستم بخوابم ، سعی کردم ولی نتوانستم !
ظهر به مادر گفتم گرسنه ام ؛ غذا درست نکرده بود – هر چه بود از دیشب بود! آخر برای چه کسی غذا بپزد؟ برادر که سر کار است و شب می آید – خواهر هم که رفته است دانشگاه تا خیر سرش حاضری اش را بزند و کمی با دوستان و رفقایش هیرهیر و هارهار کنند و برگردد !!! خود مادر هم که بی سی سال است ناهار نمی خورد ! منم که ...
اصلا بی خیال !
حس می کنم مردم به نوعی منتظر مرگ اند – یکیش خود من! و جالب اینجاست که مرگ هم سرکارمان گذاشته است ! همه مان را .
می ترسم چند وقت دیگر وقتی عزرائیل می آید برای بردنمان ، بگوید انقدر (دستمزد) می گیرم و ...
به هر حال خب ، عزرائیل هم زحمت می کشد دیگر ، ولی این مردمی که من می بینم ، خصوصا مردم شهر من ، به قولی از آنهایی هستند که جان به عزرائیل هم نمی دهند ، یعنی پول مول یُخ ! باز یکیش خود من!
بیچاره عزرائیل دهنش سرویس می شود و این همه راه از آن بالا می آید که به ما خدمتی کند و از شر این زندگی ِ نکبت بار خلاصمان کند ، آنوقت مای بی همه چیز چندرغاز هم نمی خواهیم به عنوان دستمزد بهش بدهیم! البته حق هم داریم ، از کجا بیاوریم ؟ شما بگویید .. حتی با پول دزدی هم نمی شود از پس این خرج و مخارج بر آمد ، چه برسد که از راه راست چیزی در آوریم ، تازه بخواهیم آن را هم دو دستی تقدیم عزرائیلی ها کنیم !
عجب جانوران عجیبی هستیم به خدا ! حتی خدا هم در عجب است که چگونه ما را آفریده است !!!
دم ظهر تلویزیون را روشن کردم ! باز حرف های همیشگی ! ما که ماهواره نداریم ! مجبوریم خب .. ( 13 – 14 سال پیش نامردا ریختن تو خونمونو .. )
یکی از شبکه ها بحث ازدواج را – باز – بیان می کرد !
البته من هم خیلی وقت است که به این موضوع می اندیشم ! به هر حال نیاز خیلی مهمی است ! ولی به نظر من ازدواج یعنی بدبخت کردن دیگری و دیگری و دیگری ! باور ندارید ؟ با این اوضاع قاراشمیش شایدم غاراشمیش ، که کار و تفریح و زندگیمان شده است سگ دو زدن برای یک لقمه نان ، به استثنای بعضی ها ، ازدواج دیگر چه صیغه ای ست ! می فهمید که ؟! فکرش را بکنید ، با حرف دیگران که می گویند : تو قدم اول را بردار خدا بزرگ است ، رزق و روزی هم می رسد ؛ دیگر نمی شود توی چاه رفت ! خب آخر مرد مومن از کجا می رسد ؟ فکر نمی کنید چرت و پرت گفتن دیگر بس است؟ آنوقت رسانه ها پشت سر هم تبلیغ می کنند ازدواج خوب است به خدا ، سنت پیامبر است به خدا ، ازدواج کنید تا بروید به آن دنیا و سپید بخت شوید و هی و هی می گویند خوب است – خب پدر آمرزیده ها همه می دانند خوب است اصلا یکی از نیازهای طبیعی و اصلی انسان است ! و نمی گویند آن موقع .. همان زمان دور را می گویم ، فکرها راحت بود ، خرجی درآوردن راحت بود .. انتظارات کم بود ...
کامپیوتر نبود که شب تا صبح برای درآوردن چندرغاز ، چشمت را بدوزی به مونیتورش برای تایپ و طراحی و اینجور چیزا و بعد از مدتی کور شوی ، موبایل نبود که تو را ببرد به انفرادی افکارت و مجبور کند مثل دیوانه ها تو صفحه ی کوچکش زل بزنی و انتظار بکشی و بعد اعصابت به گه کشیده شود و دو تا داد هم سر اطرافیان بزنی و اعصاب بقیه را هم ...
راستی داشتم به بحث ازدواج ، این سنت نیکو می پرداختم !
آری آنموقع انتظارات خیلی کم بود !
زن از مرد چه می خواست ؟ مرد از زن چه می خواست ؟ نهایت کمی محبت و صداقت و کمی شمشیر زنی و زور بازو و اینطور چیزها ! نه خانه ی آنچنانی ، مدرک آنچنانی ، موبایل و ماشین آنچنانی ، حساب بانکی ِ آنچنانی و خانواده ی آنچنانی و سفرهای اروپایی !
البته من با همه ی این خواسته ها مخالف نیستم – اگر بشود تهیه کرد ! آخر با برجی 200 – 300 هزار تومن درآمد که نمی شود تویوتا کمری و لکسوس و بنز کوپه خرید .. یعنی می شود ولی حدود 100 سال و اندی دیگر !
بعضی موقع تو خلوت خودم به این فکر میکنم یعنی ما آدما کار دیگه ای نداریم ؟
خلاصه ی امروز ِ من این بود – همینی که دیدید . قدم زدن روی سنگفرش افکار کلیشه ! که کلیشه نیست ولی شده است دیگر !!!
اصلا خاک بر سر من .. و این روز های بی ثمر ِ پر التهاب !
29/9/1388
تولد ،
سفری است به بی کران ِ درد !
Delirium
بوی مرگ
سراپایم را فرا گرفته است
حتی او هم فهمید که دیگر
– تمیز –
نیستم از رویا !
زخم عمیق ِ قلبم
و تعفن لاشه ی احساسم
دست به دست هم داده اند تا قتلی دیگر را مرتکب شوند !
ولی من که زاییده ی فرهنگ اعتدال نیستم
پس عزراییل ِ خندان ، باید حق بدهد که ناهموار باشم !
من به دنیا آمده ی ای کاش ها و حسرت هایم
من نایاب ترین سزاوار هستم !!!
سزاوار نرسیدن های غصّه دار –
غصّه دار –
غصّه دار
و – وقتی هایی که بسیارند از ...
و او این را نمی فهمد
و او بد نیست ولی زهر دارد !
و او ، تو هستی
تویی که زنده کننده ی پایان بودی
تویی که خشم را
بی عدالتی و فقر را
نرسیدن را
حسرت و گرسنگی را نمی شناختی و نمی شناسی
تویی که از کشتار تبسم رد نشده ای
تویی که خودکشی ِ ریتمیک گل های بهاری را ندیده ای
تویی که اندوه گیتار را
وقتی سخنی ساز می کند از شکسته شدن قلب های با ایمان –
نمی فهمی
آری من به دنیا آمده ی وقت ِ بی وقت ِ هذیانم !
و تو باز هم اینچنینی ..
و می مانی ...
وقتی آتش فقر ،
کودک ِ ذهنم را به رقص با شعله هایش دعوت می کرد
تو در خواب ناز بودی
وقتی ضجه های بی کسی و درد ،
صورت آسمان رویاهای بی کرانم را خراش می داد
تو در خواب ناز بودی
وقتی خوراک شکم گرسنه ی فریادم ،
ابتذال در ترانه و خرافات ِ تلخ ِ قوم بی ثبات بود
تو ، در خواب ناز بودی
و تو بی نیاز بودی !!!
22/9/1388
فرهنگ ِ بالا و پایین
فرهنگ ِ جدایی ست
یکی شدن برای ما
فقط رسیدن به تنهایی ست !
مرز غصه !
نشسته ام به تماشای تنهایی ..
به گیتار و صدای آرامش بخشش پناه می برم - امشب
زیر لب هفته ی خاکستری ِ شهیار را زمزمه می کنم
و در دل ، فرهاد را می ستایم !
غروب سه شنبه خاکستری بود ...
از با (هم) بودن – از با (جمع) بودن – خیری ندیدم ..
خیلی وقت بود که دلم تنگ شده بود، برای تنهایی
خیلی وقت بود دلم هوس کرده بود که از گیتار و اندوه صدایش سر برود
آری خیلی وقت بود که صادقانه نگریسته بودم ...
تو هم با من نبودی
مثل من با من
و حتی مثل تن با من
تو هم با من نبودی
آنکه می پنداشتم
باید هوا باشد
و یا حتی گمان می کردم این تو
باید از خیل خبرچینان جدا باشد
تو هم با من نبودی
تو هم از ما نبودی
آنکه ذات درد را
باید صدا باشد
و یا با من
چنان همسفره ی شب
باید از جنس من و عشق و
خدا باشد
تو هم از ما نبودی
تو هم مومن نبودی
بر گلیم ما
و حتی در حریم ما
ساده دل بودم که می پنداشتم
دستان نا اهل تو باید
مثل هر عاشق
رها باشد
تو هم از ما نبودی
تو هم با من نبودی ای یار
ای آوار
ای سیل مصیبت بار
سه شنبه
۳ آذر 1388
برای قلبی که قلبم را شکست !
سوال ؟
پرسید:
آقا شما الان خوشبختید ؟
گفتم :
خوشبختی مال دیروز بود
آن زمان که سایه ی کودکی ، سادگی بود !
من ِ امروز اگر کودکی هم باشم در ابعاد بزرگ ،
با ریش و سبیل و حس اتصال ، دیگر ولی سایه ای ندارم ،
بی سایه ام .
انسان ِ بی سایه مثل ِ سرطان ِ بی انسان است !
وحشت بزرگ شدن – خالصانه هایم را دزدیده است
و بزرگ شدن ، حس ناب صداقتم را ...
گفتم :
خوشبختی واژه ای ست که همراه انسان پیر می شود !
***
در چهره اش خواندم که پشیمان شد از سوالی که پرسید.
29/8/1388
پایان خوبی نبود
گرچه هیچ پایانی خوب نیست
ولی این یکی انقدر خالی بود از احساس که انگار از قبل برنامه ریزی شده بود
به هر حال خوب نبود
گاهی اوقات فکر می کنم که تنهایی ، آبدیده ام کرده است
پوست احساسم انقدر ضخیم شده است از غم ،
که دیگر هیچ حادثه ی بدی آنچنان که باید ، نمی شکندم !
مردم بد روی زندگی ام تاثیر خیلی بدی گذاشته اند
همیشه دلم می خواست تغییر کنم
همیشه دلم می خواست به روز شوم و نفس بکشم
غافل از اینکه به روز شدن یعنی :
دزد شدن – بی احساس شدن – بی دیروز شدن – اسیر شدن – تنها شدن
به روز شدن یعنی خالی شدن از عواطف انسانی – یعنی خائن شدن
آری به روز شدن یعنی حیوان شدن
داشتم می گفتم ...
پایان خوبی نبود
ولی ، بی خیال ...
این نیز بگذرد
۱۴ آبان ۱۳۸۸
والا پیامدار ! محمّد
گفتی که یک دیار
هرگز به ظلم و جور نمی ماند
برپا و استوار
هرگـز هرگـز
والا پیامدار محمّد
(فرهاد مهراد)
زنده رود – زنده شد
تا کی ؟ نمی دانم ..
آری زنده شد
ولی دیگر باکره نیست ...
12/8/1388
رویای ساده
و رویای ساده اش
نقش یک قلب بود
روی تپش ِ کاغذهای کاهی ِ
دفتر آرزوهای سپیدش ..
لب تنهایی نشسته بود
پسرکی با مژه های بلند
با دلی تنگ – خالی از حرف های قشنگ
و شعاع نگاهش ، فقر را در بر گرفته بود
فکر می کرد ..
زندگی را چاره ای نیست !
آینده ،
حرف ِ سیاهی ست که بی هوا قد می کشد !
در گذر لحظات مسکوت
لب تنهایی دراز کشید
چشمهایش را بست و
خواب دید که :
قلب کوچکش
درون حوضی سفید
گرفتار زیاده خواهی ِ حقیقت های دروغ شده است !
خوشبختی ، نقطه ای بود در دوردست
شنیدم که در خواب و بیداری ِ فاصله
فریاد کشید
آه ای سگ های ولگرد
گربه ی تنم را پاره پاره کنید
چرا که
به معرفت ماهی ِ دلم پنجول کشیده است
و قصد لکه دار کردن دامن رویای ساده ام را داشته است
پسرک
دوست نداشت
مردمانی را که کار زشت می کنند و
حرف زشت نمی زنند
پسرک
دوست نداشت مردمانی را که پشت هر نماز
می دزدند شرافت خنده های باکره را ..
پسرک شل نبود
گرچه شلوارش به غیرت کاذب کمربند آراسته نبود!
پسرک بیزار بود
نه از تنهایی
که از شنیدن صدای زوزه ی ظاهر بینان ِ ظاهر پرست
و مردمانی که قرص جوشان مصرف می کردند
تا کلسیم کم نیاورند برای زادن گناه !
لب تنهایی نشسته بود
پسرکی با مژه های بلند
منتظر
با دلی تنگ –
که خالی بود از حرف های جانانه و قشنگ
و سیاهی ِ فقر – شعاع نگاه براقش را ،
چه بی مقدمه ،
در بر گرفته بود !
19/7/1388
باز می گردم
( تجربه ی نوشتن دو مرگنامه ی همزمان )
( چنان دل کندم از دنیا
که شکلم شکل تنهایی ست
ببین مرگ مرا در خویش
که مرگ من تماشایی ست )
باز انگار باید برگردم ..
به تنهایی هایم
به بی خوابی های شبانه و خوف آورم
باز انگار باید برگردم ..
به
پیر شدنم
سرد شدنم
له شدنم ..
باز انگار باید سر روم از خاکستری
از سقوط
از رنج
از کینه
از گلایه ...
باز انگار وقتش است
که پرپر بزنم درون خشکسالی محبت
میان لجنزار خیانت
به صراحت – به ، صراحت ؛ به ...
انگار باز باید برگردم
به شکست هایم
به بی وقفه اشک ریختنم
به مردنم
به مردنم
به مردنم
چقدر دلگیرم
باز انگار باید
برگردم
به خودم !
۴/۷/۱۳۸۸
برمی گردم به تبعید
من ، هنوز منم – حتی تنهاتر !
بغض ممنوع
( تجربه ی نوشتن دو مرگنامه ی همزمان )
( در این دنیا که حتی ابر
نمی گرید به حال ما
همه از من گریزانند
تو هم بگذر از این تنها )
تنهایم
برایم ستاره بخر
اگر نمی خری – حداقل سرم داد بزن – فریاد بکش
اصلا مرا کتک بزن ، میان انبوه بی کسی
مرا بدوز به بی حوصلگی ِ حصار !
تنهایم
تنها و خسته
خواهش می کنم
خواهش می کنم
صدایم کن ،
صدایم کن اگر از قعر بی کسی حتی
بس است در این رخت ماندن
بس است از امیدواری های بی نتیجه خواندن
تا کی – تا کجا ، بی دلیل ، سیاه پوش بمانم ؟
اصلا سیاه پوش و عزادار چه موجودی ..؟!
به خدا
به پیر ، به پیغمبر بس است
شکنجه ، بس است
مرگ !
آهای مرگ !
آهای آقای مرگ !
آهای بزرگ پادشاه همیشه سیاه !
مرا بخواه
صدایم کن
دیگر ، وقتش است ...
۴/۷/۱۳۸۸
بر سر مزارم گل مگذارید
روی سنگ قبرم آب نریزید ،
خاک مرده ی نشسته بر سنگ سرد خانه ی همیشگی ام را مشویید
نه گریه و نه شیون
حتی بغض کردن ممنوع
آهای خدا
رقیب پیدا کردی
من هم ، تنهایم !
کافیه احساسی باشه ، برای دل سپردنی دوباره !
کافیه نوری باشه – اگر چه از روزنی آنور دور!
کافیه حرفی باشه – از رسیدن .. حتی بعد از مرگ !
کافیه راهی باشه – چه دراز – چه باریک !
اشاره ای حتی در خواب !
کافیه کسی باشه – اگر در رویا – چه خیال ، که حرفمو – که حرفتو بفهمه !
کافیه انگیزه ای باشه ... اگر مخرب .. اگر گناه ، برای آغاز !
کافیه سازی باشه و دلی –
اگر ناخوش –
اگر غمگین –
اگر ناکوک –
اگر ... مرده !
اعتقادی – حتی شکستنی !
شب دراز نیست
ما ، مردمان ِ خاموشیم !
17/7/1387
و اگر ، حتی تصویری بود از تو
بهترین می شدم ..
جشن دلتنگی
می خواهم تنهایی ام را جشن بگیرم – امشب .
نیا ، چون هیچکسی را دعوت نکرده ام !
هیچکسی جز بغض های کهنه ام را
کینه هایم را
نرسیدن های بی وقفه ام را...
امشب با تنهایی – با هم
شمعی از خاطرات روشن خواهیم کرد
و نور را به تماشا خواهیم نشست
باور کن که ستاره مرده است !
و بدان که تنهایی نمی میرد – هرگز !
این را فقط خدا می داند !
این را فقط خدا می فهمد !
امشب باز ضعف دارم
انگار باز فشارم می لنگد
انگار باز فشارم تنم را به بازی گرفته است
دوباره انگار فشارم افتاده است !
ترسی نیست
کسی هم نیست
از چه می ترسی؟
از که می ترسی؟
بیا جلو ..
جلو تر ...
آغوش ِ سردم – بی رحمانه – منتظر توست !
22/6/1388
باز برای زنده رود
مردم بی غیرت چرا ؟!
و چرا ، مردم بی غیرت ؟!

وقتی از پایین به بالا نگاه می کنی ، سرگیجه می گیری
و وقتی از بالا به پایین هم می نگری ، باز همینطور ..

زاینده رود خودکشی نکرد
زاینده رود را کشتند – زیر شلاق بی اعتنایی
خدا کجاست که سرگیجه بگیرد از این اختلاف هماهنگ ؟!

کم به درختان سبزی داد ؟
کم پناه دل تنهایان شد ؟
کم به افراد مسن آرامش بخشید ؟
کم تفریگاه آفرید ؟
کم پناهگاه شد برای مرغان دریایی ؟
کم به دور خود توریست جمع کرد تا بعضی ها جیب های پرنشدنیشان را ... ؟!
کم طراوت و شادابی وارد ریه های ورزشکاران کرد ؟
کم زیبایی بخشید به زندگی ِ ما مردم حق نشناس ؟

ماهیگیران کجایید ؟
چقدر زود تسلیم شدید –
چقدر زود مرگ عشق را باور کردید و تسلیم شدید !
ماهیان را مرغ ماهیخوار
نبرد
نکشت
نخورد
ماهیان را ،
مرغ ماهیخوار و خرچنگ را
زیاده خواهی انسان های نامرد از بین برد
صدای آب را ، طمع ، به سکوت رساند !
و سکوت ِ ما مردم قدر نشناس ، مهر تاییدی زد بر زیاده خواهی بعضی ها ...

سکوت تو
سکوت من
بدتر از تجاوزی است که به ناموس شهرمان شده است – گناه یعنی همین
سکوت ما ؛ یعنی مرگ ِ همیشگی ِ خوشبختی .
۲۷/۵/۱۳۸۸
Payam Khalajjj
شمعی روشن کن
شمعی روشن کن
ماه لبریز سکوت است
ستارگان ، عاشقان تنها !
شمعی روشن کن
آسمان غمگین است
خواب ِ خورشید ،
اینبار ،
چه سنگین است ..
شمعی روشن کن
باید حرف بزنیم
این تاریکی
خطوط مهربان چهره ات را می دزدد و
در خود محو می کند ..
شمعی روشن کن
تا فاصله ها را پیدا کنیم
تا قهر را خنثی کنیم
تا غم را رسوا کنیم
تا یکدیگر را بار دیگر ببوسیم و
جشن و سرورها برپا کنبم
آغوش ، منتظر است .
شمعی روشن کن
تا من و تو – ما شویم
تا از تنهایی ها
این تنهایی های خوف آور
بی تکرار و رها شویم
شمعی روشن کن
خدا ، تنهاست ...
7/5/1388
و تنهایی فقط مختص خداست .
ما
انسانیم !
پس
شمعی روشن کن ...
باز سخنی تلخ
باز احتیاج پیدا کرده ام که بنویسم
باز اختلاف طبقاتی آزارم می دهد
باز درد بر ستون فقراتم چنگ می زند
پایین شهر نشسته ام و بالای شهر کار می کنم
پایین شهر یک جور آزارم می دهد و بالای شهر جور دیگری
پایین شهر گریه بیداد می کند و بالای شهر خنده ، غوغا !
پایین شهر درد هست و نکبت و بی پولی و گرسنگی
بالای شهر اگر غم ، ولی درد نیست ، نکبت نیست و بی پولی و گرسنگی
پایین شهر کودکان کار می کنند تابستان را – دق می کنند فصل ها را
بالای شهر کودکان می رقصند تابستان را – زندگی می کنند فصل ها را
پایین شهر نگاه غصه دار است
بالای شهر نگاه برق می زند – طراوت دارد
پایین شهر حرف از اجاره خانه و نداشتن شام شب است
بالای شهر حرف از خوشگذرانی در زیباترین کشورهاست
به راستی که ، حقیقت – چقدر دردناک است !
24/4/1388
به جمله صادق هدایت فکر می کنم و کمی آرام می شوم
( دنیا دم دمی ست ، دو روز دیگر ماها خاک می شویم ! )
جملاتی برای روی سنگ قبرم
پیشترک دوست داشتم روی سنگ قبرم اینگونه بنویسند
(به سراغ من اگر می آئید ، نرم و آهسته بیایید ...)
یا همیشه دوست داشتم این جمله ی ادیسون بر سنگ قبرم نقش بندد
( مردن ، یک خواب است و خواب فرصتی برای رویاها )
یا جمله ای از شاملو ..
( مرگ من سفری نیست ، هجرتی است از سرزمینی که دوستش نمی داشتم بخاطر مردمانش )
ولی بعدها فهمیدم گرچه شریکم با غم انسان های پاک ولی نه سهرابم و نه شاملو، نه نادر و نه کارو ، نه شهیار و نه ادیسون و نه هدایت و نه هیچکس دیگر!
من ، منم ؛ در ذهن من چیزی دیگر می گذرد .. و مرگ من ، به هر حال ، جور دیگریست !
پس روی سنگ قبرم بنویسید :
رفت تا خدا را بیابد
بنویسید :
خسته بود
از همان اول خسته بود
و فراری ..
از جهل و نگاه مردم نادان
فراری از باور نادرست خدا
بنویسید
تنهایی را دوست نداشت
این تنهایی بود که تا آخرین لحظه تنهایش نگذاشت !
بنویسید
آرزوی گریستن داشت ،
ولی هیچگاه نتوانست تا اشکی بزاید برای غسل دادن گناهانی که به انجام نرساند !
بنویسید
مرگ را دوست نداشت ولی از عشق مردن را چرا ...
بنویسید
سانسور در عشق را فاجعه می دانست
و حبس دوست داشتن را گناهی نابخشودنی !
راستش را بنویسید
بنویسید
خوب نبود ، ولی خوبی را می شناخت
خلاصه اینکه بنویسید :
از فردا نمی ترسید – که از فردای بی حافظه می ترسید !
6/4/1388
آسمان !
خیلی نزدیکم به تو
Payam Khalajjj
پشت ِ همهمه !
پشت همهمه یک نفر دلگیر بود
پشت همهمه گیاهی ، ساده زرد می شد
پشت همهمه رختی چروکیده از چرک ِ صدا
پشت همهمه ، فاصله ، با فاصله نشسته بود !
پشت همهمه یک نفر ساکت بود
پشت همهمه ، بغضی از دروغ ِ نگاه ها – می شکست
کبریت می لرزید –
و موش ِ خاکستری ، خاکستر سیگاری را بو می کشید !
پشت همهمه یک نفر تنها بود
تنها از من ، تنها از تو ، تنها از خدا !
پشت همهمه ، دوست داشتن ، ته گرفته بود
و عشق می سوخت از شعله ی بی جان امید !
12/8/1387
آنروز ،
روبروی همهمه
شیشه ای بود
و پشت شیشه ..
همهمه ی مردمان ِ مریض از دُعا !
و پشت همهمه ...
به هیچ شکل
شکل رودخانه نیست – کویر هم نیست !
زمینی است بی بار ، جامانده از بی عدالتی آسمان . آسمان یا انسان ؟! نمی دانم. آسمان که نمی دزدد ؛ این انسان است که ...
تنپوش ِ رودخانه ، خاک. خاک ِ بی بار فراموشی .
تصویر رودخانه خالی ست از ماهی ، از جلبک ، از آبی ...
تنپوش ِ رودخانه بی دلیل پاره پاره شده است از خارهای خشک حسرت !
پرستوهای دریایی گرسنه اند . مرغان ماهیخوار تشنه ؛ و ماهیان – وای ماهیان ...
و آب نیست – و عشق!
باد می آید ، بادی شدید . باد ، خاک رودخانه را در چشمهایم می نشاند ، شاید این خاک ، بذر اشک باشد که در چشمانم کاشته می شود . چون چشمانم جوانه های خیس زده اند !
کلاغان بر سر این کویرخانه ، نه رودخانه ، جشن شادمانی برپا کرده اند .
چه صدای دلخراشی دارند ، سیاه پوشان ِ عزادار !
بهار نزدیک است ؛ بهار ، چه بی رنگ نزدیک است و غم چقدر بی رحمانه درون آفتاب لانه کرده است .
خورشید باز اندوهگین است ؛ باز خسته است ؛ باز بی پایان زیر سایه هاست ! سایه هایی که مدرنند از رنگ . از نجواهای خاکستری !
هیچ شکل رودخانه نیست ؛ شکل کویر هم نیست ..
شاید شکل حقیقت است . حقیقتی تلخ و پر محتوا ، که گره خورده است در شب – با شب !
و سیاه ، غول قدرتمند بازار است .
و سیاه ، این جهان را پادشاه است !
هر چه فکر می کنم ، هر چه نگاه می کنم ، هیچ تشابهی با رودخانه نمی بینم. هیچ .
4/12/1387
کنار زنده رود !
نه ، کنار مرده رود
و پلی به اسم سی و سه پل
باغچه
به باغچه باید احترام گذاشت
در این زمانه ی بی باغچه ، باغچه را باید پرستید !
شعر ناب سبز ، ایمان را در رگ های ذهن تقویت می کند !
باغچه ، این حس خانگی ، تولد رقص ها را ، در سر می پروراند ..
تولد رقص هایی که از تبسم شکوفه ها به جای می مانند بر تن پاک بهار ...
باغچه را دوست دارم به اندازه ی لبخند مادر ؛ و مادر را به اندازه ی خدا !
باغچه ، روح خانه است
باغچه ، نماد صمیمیت است
باغچه ، زیباترین لبخند مادر است ؛
و مادر ، همه ی همه ی زندگی ِ من است ...
< قلب باغچه ، نهال پرتقالی ست که با عطر یاس تزئین شده است ...
درخت مو ، سایه بان آرامش است ..
بنفشه ها حس ناب دوست داشتن هستند ..
گل های داوودی ، انبوه سربازانند..
رز ها ، سرودخوانند ..
و نرگس ها ، زمستان را باردیگر ، بهارند ! >
12/12/1387
دیروز ، حوض را ترمیم کردیم ، مَرق ها را از ریشه در آوردیم ، آفت ها را سوزاندیم ، نهال آلبالویی کاشتیم و به رگ های باغچه خاک پربار رشد تزریق کردیم ، عشق را پر زدیم و همراه باغچه آماده شدیم برای سال نو ...
عکس باغچه
کمی شاید دیر شده ولی خب دیگه :
سال نو مبارک ![]()
عیدیتونو گذاشتم داخل وب آموزش گیتار - می تونیددانلود ش کنید http://guitar-payam.blogfa.com/
می خواهم بروم !
می خواهم بروم
دردهایت را به من بده
همه ی غم هایت را
شکست هایت را – مرگ هایت را
می خواهم بروم
به جایی که می گویند هست ؛
ولی نیست .
همه ی آنجا قصّه است ...
همه ی آنجا را ساخته اند
تا من و تو دلمان خوش باشد !
می خواهم بروم
بغض هایت را به من بده
تا پیدایش کنم کسی را که بغض را آفرید
به سویش پرتاب کنم و
به او بگویم که : دروغی .
من نمی ترسم
من مرده ام
مرده که نمی ترسد
از هیچ چیز ، از هیچ کجا
آری من مرده ام
مرده که غرق نمی شود
مرده ولی آزاد است
مرده می تواند فریاد بزند
مرده می تواند فاش کند
مرده ، نمی تواند حرکت کند ولی ...
می خواهم بروم
حال که عزمم را جزم کرده ام ،
نخواه که منصرفم کنی
چون نمی توانی ،
نمی توانی ...
1/9/1387
![]()
حس رنگین !
به یک حس ناب نزدیک می شویم
حسی که زرد است
سرخ است
نارنجی ست
حسی که لخت است از شعر برگ
حسی که در تضاد است با رنگ مرگ
ولی همرنگ است با شهادت زیر تگرگ !
به یک حس ناب نزدیک می شویم
احساسات لاک پشت ها را نجویم با دندان طمع !
و فکری کنیم برای پای برهنه ی سمورهای آبی !
و تن پوشی ببافیم برای .. خورشید
درختان که می خوابند ..
بیا چاره ای بیاندیشیم برای حنجره ی گل های شیپوری !
مهر – طلوع یک دوست
آبان – کمی با احساس تر از اوست !
آذر – همیشه تنها و کمروست !
آری
پاییز ، همان حسی است که ..
رنگین است از صداقت !
۱۲/۶/۱۳۸۷
Payam Khalajjj
خیلی زود باز می میرم !
خیلی زود باز می میرم
اینبار نه از نگاهی داغ ...
نه حتی از نرسیدن به طلوع !
( خواب می بینم ، قایقی را روی آب و مردی را ..
مردی را که در حضور پنهان ِ تنهایی اش – به آفتاب می اندیشد و یک دسته گل ..
مردی که دربدر یک خبر است ... یا حتی هنوز منتظر یک جواب بسیار کوتاه ...
مردی که آب را باور دارد اما .. تشنه ست ...
تشنه ی یک روز گرم ..
کنار پدر
کنار مادر
کنار شیطنت های غرور آمیز کودکانه
کنار کبوتری که به یاد جفتش –
شعر چرخشی ِ بَق بَقو را زمزمه می کرد و گاهگاهی به
زمین نوک می زد و باز پرگار می شد تا ربطی پیدا کند بین هندسه و عشق ...
ولی او به فکر پرکردن چینه دان خودش نبود – من حتم دارم که نبود!)
خیلی زود باز می میرم
اینبار نه از تکرار تنهایی ...
نه حتی از یادآوری ِ یادهای تلخ !
( خواب می بینم رودی خروشان را در انعکاس ِ سبزهای برّاق !
و رقص نیلوفری را بر روی آب ..
و ماهی سرخ کوچکی که پشت میله های باران بی کسی .. بی صبرانه منتظر است ..
منتظر یک بوسه از ... )
نه –
باور نمی کنم که قلبم رنگ باخته است ...
که حتی پررنگ تر شده است – از جنون ..
که حتی لبریزتر شده است از خواستن ..
نه –
نباید باور کنم که به آخر رسیده ام ...
کسی کمکم کند ..
کسی کمکم کند تا زودتر از مردن ، بمیرم .. !
***
زود اگر می میرم –
بخاطر صداهاست
صداهایی که مرا می خوانند
از پشت سکوت !
و تنهایی ِ من حقیقتی است – بالاتر از مرگ !
29/5/1387
Payam Khalajjj
خیلی زود ..
باز ..
می .. می .. رم ...........
این را به خوبی حس می کنم .............................!
خودویرانی به سبک ِ دوست داشتن !
... همین دور و بر است !
خوب نگاه کن –
خوب گوش بده –
و .. آماده شو !
همین دور و بر است !
حس نمی کنی ..
حس نمی کنی که رنگ ها شفاف تر شده اند ؟!
حس نمی کنی که برگ ها آبی تر شده اند ؟!
حس نمی کنی که دست خط سهراب خواندنی تر شده است ؟!
همین دور و بر است !
مهم این است که برخیزی –
آنوقت نمایان می شود ..
برخیز ..
اینجاست
دور نیست
همین جاست ..
خوب نگاه کن –
خوب گوش بده –
و .. آماده شو !
آماده شو برای زجر کشیدن !
آماده شو برای شکنجه شدن !
نمی توانی
نمی توانی از دستش بگریزی !
فقط می توانی خود را آماده کنی تا کمتر عذاب ببینی !
فقط می توانی خود را آماده کنی تا .. کمتر ..
بمیری !
نترس ...
آنقدرها هم ترس ندارد
و اگر دارد –
لذت بخش است این هراس !
ولی آماده شو
خبر نمی دهد
می آید و ویرانت می کند !
چنان قلبت را از سینه به بیرون می کشد
که روزی صدهزار بار به خود بگویی :
کاش نمی دیدمش !
گفتم که همین دور و بر است
این عشق است که آمده است ..
راهی برای فرار نیست ...
بپذیرش !
۱۳۸۷/۵/۲۴
Payam Khalajjj

