از این به بعد می توانید در این صفخه (لینک بالا) به مطالعه پست ها و تماشای عکس ها و گوش سپردن به قطعات مراجعه فرمایید .
کافیست صفحه را باز کرده و روی گزینه ی "Like" کلیک کنید .
با سپاس فراوان از همه ی عزیزانی که مرا همراهی می کنند تا انگیزه ای مضاعف پیدا کنم برای ادامه ی راه ...
دی ماه 1390
چقدر حرف می ماند ...
... چقدر حرف می ماند ، که نمی نویسم .. بعد از من ...
بعد از من اگر چه دردی نمی ماند برای این تن افسرده .. افسوس که حرف هایم ، همه حبس می شوند در قفس خاک و با کفن ِ کهنه ی تنهایی هایم برای همیشه چال می شوند .. و گیتــــــــــــار .. وای ...
بعد از من خزان ها می آیند و پشت سرش اسفند ها می میرند و بهار ، گرما را نوید می دهد .. و این ، تکرار می شود .. و من تکرار نمی شوم .. و تو افسوس می خوری که چرا با تیر ( نه ) قلبم را ، این قلب پر از احساس را نشانه رفتی و به هزاران بار به - از خودکشی بدتر - دعوت کردی ، ( به لجن کشیدی و کشتی ) ، قلبی که با شنیدن یک ( آری ) چنان انگیزه ای پیدا می کرد که حتی می توانست شیشه ی عمر غول فقر را به زمین زند و برای همیشه نابود کند ...
فکر نکن که بعد از من ، خالی ِ یک روح تشنه – تشنه به جام چشم هایت ، سرگردان کوچه های حسرت می شود .. و از هذیان های بی پرده ، شعر می آفریند .. و در طنین صدای گیتار ، تو را می جوید .. نه – اینطور نیست .. و به هیچ وجه اینطور نخواهد بود ...
بعد از من سکوتی سرد اتاق پر زرق و برق نازهای بی شرمانه و غرور تلخت را فرا خواهد گرفت .. و تو گریه دارتر از همیشه التماس می کنی تا به خدایت دستور دهم که آزادت کند از زندان نفرین .. !
چقدر در اشتباهی !
همه ی ترسم از این است که بعد از من ، کسی (او) را نفهمد و خوارش کند و بی احترامی را جایگزین پرستیدن های بی وقفه ی من بکند !
چقدر حرف می ماند – که نمی ترسند از فریاد شدن اما اسارت را دوست دارند و نمی خواهند آزاد شوند و پرواز را بار دیگر تجربه کنند و صعود را لذت ببرند ..
آری ، چقدر حرف می ماند – که نمی ترسند از فریاد شدن ، اما در اسارت ِ یک بغض خانگی پیله بسته اند ، تا پروانگی ِ رنگ های فریبنده ی گونه ات را از یاد ببرند !
چقدر حرف می ماند .. و من می ترسم
که رنگ عشق تکراری شود برای فرزندان تو و عاشقانه های من ؛
که عقاب طلایی ، رازداری را از خاطر ببرد ..
که فقر از رشوه خواری و اعتیاد فرمان ببرد ..
... چقدر حرف می ماند ، که نمی نویسم .. بعد از من ...
بعد از من اگر چه دردی نمی ماند برای این تن فرسوده و افسرده .. افسوس که حرف هایم ، همه حبس می شوند در قفس سینه و با کفن کهنه ی تنهایی هایم برای همیشه زیر گور فراموشی ها ، چال می شوند .. و گیتار .. وای ... گیتار تنها می شود .. همه ی ترس من این است ! چون کسی او را نمی فهمد !
همه ی ترس من - فقط - این است ..
همین ...
4 / 12 / 1386
من هنوز تنهایم !
چرا نمی فهمی ؟ دوستت دارم اما ...
چگونه ثابت کنم ؟!
چگونه ثابت کنم خواستن ِ لحظه به لحظه ی با تو بودن را ؟
با چه زبانی بگویم که بی تو ، هیچم ؟!
دارد تمام می شود ..
بهترین دقایق عمرمان دارد تمام می شود ..
بهترین لحظه های عشق ورزی – جا مانده اند در سُکون !
دارد تمام می شود ..
و این ، پایان خوبی نیست !
دیگر نمی ترسم از به زبان آوردن دوستت دارم ها ..
بفهم –
که اینگونه گفتن دروغ نیست ..
که این خواستن هوس نیست ...
دوستت دارم های من ناخالصی ندارند ...
حداقل یک بار مزه مزه کن ، بچش و ببین که اصل هستند ...
آهای با تو ام موجود مغرور و خود خواه ِ امروزی !
شاید می دانی – چه خوب هم می دانی که هیچ فاصله ای به اندازه ی تو با ارزش نیست ..
ولی این فاصله دارد مرا خورد می کند – این انتظار دیگر برایم قابل تحمل نیست ...
برخیز و غرور کاذب را بشکن و بیا... یا حداقل بگو با چه معیار یا چه واحدی می سنجند قیمت ِ فاصله را ؟!
هر دومان پاکی را می شناسیم – هر دومان لبریزیم از گفتن – هر دومان تشنه ایم به نوشیدن ِ احساس –
هر دومان خواهانیم به لمس کردن – لمس کردن قلب ِ هم ...
پس تا پاکیم از نگاه های ناپاک – بیا ..
بی تو انگار فراموشی سریع تر و بهتر بر سلول های مغزم حکمرانی می کند ..
بی تو دق کردن سخت نیست ...
گرچه بی تو افکار نمی پوسند ؛ ولی ناثابتند – مثل آب ِ رسیده به درجه ی صد – مثل آتشفشان ، قل قل می جوشند و فوران می کنند ..
و به آتش می کشند روح خسته و درمانده ام را ...
بفهم ..
من هنوز تنهایم ..
16/4/87
تقدیمش می کنم به دوستانی که دوست داشتن + عشق را خوب ِ خوب می شناسند
اما در بیان کردن آن به دیگری به مشکل بر خورده اند یا می خورند ... یا اصلا شک می کنند !
و این ساده نگفتن ها چه بسا که عمری را هدر دهند زیر سایه ی تنهایی ...
به سنی رسیده ایم که محتاجیم به نگاه معطر و این هوس نیست –
به سنی رسیده ایم که دلمان می خواهد قلبی برایمان بتپد و این هوس نیست –
به سنی رسیده ایم که هر نرسیدن مساوی ست با مرگی دیگر – و این فاجعه ست !
به سنی رسیده ایم که دیگر عروسک و ماشین کوکی نیازهایمان را برطرف نمی کنند – و باز نیاز فعلی هوس نیست – خواستن است آنهم ناب ِ ناب ...
بیا از عشق ورزی به دیگری نهراسیم .. خجالت زده نشویم .. که این اوج درماندگی ست ...
تو – عزیز ِ همیشه – مطمئنم که غیر از منی و حتما کسی را داری ...
من گرچه بی تجربه ولی می دانم که چقدرخوب است کسی را داشتن ..
پس همین حالا این غرور سرد را به فراموشی سپار ، برخیز و به عزیزت زنگی بزن ...!
لحظات خوب ، برگشت پذیر نیستند .. برخیز ...
" دور از خانه " آبان ۱۳۸۹
نمی بخشمت !
نمی بخشمت .. غزلگریه ی بی کسی ها !
نمی بخشمت !
چرا وارد دنیای دردهای بی دردی کردی مرا ؟!
تو مرا جدا کردی از سادگی ِ برگ –
تو مرا رساندی به پیچیدگی ِ هزاران مرگ !
تو مرا نخواستی –
مرا گریه نکردی ؛
تو ، مرا بد نواختی !
نمی بخشمت ..
آن همه عشق را پس بده .
نه دیگر – نمی خواهم هرگز نگاهم کنی –
گرچه هنوز عطش کشنده ی کویر قلبم فرو ننشسته است از نوشیدن ِ آن همه نگاه !
گرچه هنوز می میرم برای تولد صدایت ..
گرچه هنوز چشم براهم که برگردی و باور کنی آغوش ِ ساز دل را ...
.. نه ...
تو این ها را نمی فهمی ؛
عشق هایم را پس بده ، شب قصّه ی تنهایی !
نمی بخشمت !
دار لحظه ها اعدام خواهد کرد عشق های دروغین را ؛
به دار لحظه ها می سپارم ، قضاوت صحیح را ..
<< گم شدن در عشق بیهوده ی تو دیوانگی بود
ای دل تنها ندیدی دشمن تو خانگی بود >>
کوهی ست آنور بی کسی ، که سرچشمه ی رود تنهایی از آنجاست ؛
آرزویی دارم ، شاید هم درخواستی از خدایم .. که بعد از مرگ با آن آب ترا بشویند – که اگر بهشتی هم بودی ، دم به دم ، در آتش تنهایی بسوزی ،
بسوزی ،
بسوزی ..
نمی بخشمت ،
هرگز ...
26/4/1386
- باز ، تمام روزهایی را که دوست ندارم برگشته اند؛
- باز – شروع ِ بی پایان ِ فاصله ها .
دیشب جماعتی از غصّه ها سراغم را می گرفتند ؛
به خاطره ای شاد گفتم : جوابشان کن و بگو ،
پسرک ِ دل شیشه ای خانه نیست ؛
و باز اگر پرسیدند به کجا رفته ،
بگو : پی ِ تابوت و کفن برای شما ..
اما آنها نرفتند و پشت در به انتظار بازگشت ِ پسرک
نشستند ..
9/1/1386
کاش به یاد داشتی – یاد ها را !
می بینی !
دیگر کنارت نیستم .. یادی از تو ندارم ؛ دیگر قلبم به رنگ ِ رویاها نمی تپد .. دیگر کلامم بوی هیچ عاشقانه ای را نمی دهد .. دیگر شعر نمی نویسم .. دیگر با هیچ سازی غم ها را نمی نوازم ؛ دیگر انگار مرده ها را بیشتر دوست دارم !
به یاد داری ..
فصل رقصان پاییز را ؟
در کنار هم به سبز ها می اندیشیدیم و باد ِ تنها را مسخره می کردیم .
به یاد داری ؟ کودکانه ، برای کودکان ِ فردا و فرداها ، نقاشی ها ی رنگی می کشیدیم .. پروانه ها را دوست داشتیم ، از عطر یاس ها لذت می بردیم ، به مردمان خاکی درود می فرستادیم .. نگرانی ِ دل های بی قرار را با جاروی آرامش بخش ِ مهربانی ، می روبیدیم .. آه – یادش بخیر
می بینی !
دیگر از خاطرات خوب سخن نمی گویم ؛ قلمم به اندازه ی دلتنگی ِ کوه ، برایم سنگین شده است ...
به یاد داری ..
آنروز را که بی باکانه از دختر نسیم ، طرح های عاشقانه می زدیم ؟
.. چقدر تند می دوید – زلفانمان را نوازش می داد ، دستی بر پوست گندمزار می کشید ، بید ها را می رقصاند و خنده کنان ، دور می شد ...
می بینی !
دیگر شاد نیستم ؛ دیگر عطر هیچ گلی را دوست ندارم – نه اینکه نخواهم ، می خواهم که باز عاشق شوم و عاشقانه بنویسم اما .. راه برگشت مسدود است !
به یاد داری ..
روز عاشق شدن مرا ؟
آنروز راکه برای اولین بار قانون خجالت را شکستم و بدون دلهره روبرویت ایستادم و گفتم: دوستت دارم ؟!
می بینی !
وقاحت ، جای خجالت را گرفته – حماقت جای جسارت را ...
به یاد داری
آن روسری ِ سرخ را ، که گل های زرد ِ نارنجی داده بود ؟!
همان سوغاتی که از شهر زیبای غروب برایت آورده بودم .. یادم است وقتی به سر کردی گفتم : خوش به حال ِ قاب عکس دلم که خورشیدی زیباتر از خدایش دارد ..
خندیدی – خندیدی ؛ ترسیدم – ترسیدم !
می بینی !
دیگر نمی ترسم ؛ دیگر برایم فرق نمی کند که چه کس خوب است ، چه کس بد !
چه کس می گرید ، چه کس می خندد ، چه کس می دزدد – چه کس می میرد ؟!
دیگر دلم برای گرسنه ها نمی سوزد .. بی تفاوت از کنار شعرها می گذرم .. ایرج میرزا – فروغ !
به یاد دارم ! بی رحمانه رفت ...
ببینیــــــــد ! دیگر کنارم نیست
نیست
نیست
18/2/1386
- باز ،
تمام روزهایی را که دوست ندارم ، برگشته اند !
تمام فاصله های اجبار زده
تمام لحظه های بی تو بودن
تمام تنهایی های ممتد
تمام بی قراری های خیس
همه ی همه ی مرگ های پیوسته ی بی کسی ...
باز
تلخی ، شره کرده است بر بوم دل ِ خالی از سرخ ِ من
باز تمام قلبم
همانند آهن زنگ زده ای
پوسیده ی بن بست شده است ...
انگار اجاق همه ی راه ها را کور کرده ام – خودم !
- باز ،
تمام روزهایی را که دوست ندارم ، برگشته اند !
باز – شروع ِ بی پایان ِ فاصله ها .
28/5/1389
پیام خلج
تلفیق دو متن از گذشته ای که
هنوز نگذشته
. . . را سرگرم کنید !
می خواهم بروم ..
او را سرگرم کنید تا من بروم .. انگار ، کسی منتظرم است ...
دوست داشتن را بعد از آن روز که زخم خوردم –
از خنجر پر کینه ی قلبم آموختم .. اما چه فایده ؟!
کاش تو هم آنجا بودی ... کاش روز عاشق شدن من ، تو هم آنجا بودی .. کاش می دیدی برق چشمانش را ... کاش ... کاش به من حق می دادی ... کاش نمی گفتی فراموشش کن .. و ای کاش می توانستم !
( و خدایی که در این نزدیکی است .. )
اما کدام نزدیکی ، سهراب ؟! اصلاً به فرض که نزدیک باشد ، وقتی برایم کاری نمی کند ، صد سال سیاه می خواهم که در دورترین نقطه هم نباشد ...
چشم هایش – خط لب هایش – صدای قدم هایش – خنده هایش – دلبری ها و ناز و اداهایش ..
کدامین مردِ تنها از چنین شیطانی بدش می آید ؟!
شیطان .. کاش این شیطان ِ زشت سیرت به روزهای ِ مرده ام جواب آری می داد .. کاش به آنها زندگی دوباره می بخشید ،
و ای کاش تو هم آنجا بودی ..
و یکی از همان روزها بود که از خدای پرسیدم :
خدایا ! چرا شیطان از من فراری است ؟!
روز تولد عشق .. روز گرم ِ لرزیدن ! به حوض ِ بی ماهی پریدن !
ظهر سرد ِ به رعشه افتادن از نگاه - ساعتی آه کشیدن از نکردن ِ گناه !
روز ِ تاریک حسرت !!! حسرت – همیشه حسرت !
کاش آنروز آنجا بودی !!!
گفتم : برگرد .
اما ...
خنده هایم را دزدید ... گریه هایم را تسخیر کرد ... مرگ را به من داد و گفت :
خوش باش ...!
خوش بودم – به خدا قبل از آنکه ببینمش خوش بودم ! خیالم را به زیباترین رویاها آراسته بودم ..
... او مرا ترسید – سایه هایم او را ترسیدند .. فاصله ای بینمان ایجاد شد .. و دیوار ، قهقهه زد –
قهقهه ای به رنگ سیاه ؛
شاید اگر آنجا بودی ، به من حق می دادی که عاشقش شوم ؛ که او را بپرستم ؛
کاش ، تو هم آنجا بودی ..
عشق را سرگرم کنید ..
او را سرگرم کنید تا من بروم ..
کسی منتظرم است ..
سیاه جامه ای به اسم مرگ !
آری ..
سرگرمش کنید ..
می خو ا هم بر و م . . .
1386
Payam khalajjj
من و تو – تنهاییم
بی صدا
هوای انفرادی به سرم زده است
من از تکرار بغض خسته نیستم
بی فردایی ولی کشنده ست
کسی نیست که مرا بفهمد
کسی نیست که تو را
نه نه نه
هیچکسی سکوت ِ اصیل شب های صحرا را به تصویر نخواهد کشید
- آنگونه که باید ...
بام آسمان امشب
بوم خنده ی ماه است !
بام آسمان امشب
ستاره می نوازد
دست در دست تنهایی - باهم
از پله ی نگاه بالا می رویم
تا بر روی بام آسمان
لحظاتی پایکوبی کنیم
و به ستاره ها هشدار دهیم که :
تنهایند !
***
بی صدا
گریه ام را به تصویر می کشم
و غسل می دهم چشم هایم را
با خاطرات ِ لحظات ِ پر رنگی که عشق
به جان ِ ذهن ِ بی تجربه ام انداخت !
ذهنی که شکست را پذیرا نبود
آخ که چه بد شکست ،
زیر ضربه های بی امان ِ نرسیدن
انفرادی از من می ترسد !
نخند
دیوارها می شنوند ...
نخند
آنور همه ی دیوارها دزدی هست
نخند ! خائنین پی فرصتی می گردند
بزرگان
شعرا و نویسنده ها
همه و همه – همیشه نوید دادند به من و تو
کسی هست که بیاید.. و می آید
می دانی چرا ؟
انسان ،
همیشه به دروغی ساده نیاز داشته است و دارد
تا احساس ِ خوبی ، به آینده پیدا کند
آری
کسی هست که بیاید
نمی گویم نیست
منکرش هم نمی شوم
ولی آن کس ، سیاه است
و آنروز که بیاید تو را از نفس کشیدن باز خواهد ایستاند
***
بی صدا
روی دیوار انفرادی قلبم ، نوشتم :
خیلی وقت است که دیگر
منتظر هیچکسی نیستم
و زیرش امضای جانانه ای انداختم .
مرگ ، ترسید ...
15/8/1388
خسته تر از پیش
خسته ام از تو ،
و از نوشتن کلمه های بی بار بر دل دفتری مریض و بیحال !
خسته ام از عبور توده ی مردم بی احساس
از روی دوش نگرانی هایم !
آی دلتنگی !
مرا در آغوش بگیر
من ِ بی تو یعنی
مردمی که خنده ی دروغ می فروشند
به رهگذران ِ خسته ی کوچه باغ ِ قلب !
خسته ام از تو ، و از تو هم
تکرار سرد پائیز گونه ی ذهن !
( به طراوت نوجوانی می اندیشم و در سرزمین تپیدن های بی وقفه ی دل گم می شوم !
با دستمالی سپید دوچرخه ام را برق می اندازم و به کوچه های تنهایی سرک می کشم ..
آهای کسی نیست ؟! ترک دوچرخه ام خالی ست ..
آهای آهای ! یعنی هیچکسی اینجا نیست ؟ من تنهایم ! )
ای خدا! ای خدا!
خسته ام از تو
از تو و از انبوه آرزوهای نابارور
آشتی نخواهم کرد با تو
با تو ، سازش نخواهم کرد
هرگز هرگز ...
12/8/1388
( ای خدا خودت بگـــو
واسه چی ساختی منو؟
توی این زندون غــم
چرا انداختــــــی منو؟ )
به یاد داری ؟!
به ياد داري ...؟
اولين بار در سكوت سبز جنگل ،
زير درختان سرو قرمز ديدمت و به تو آرام گفتم :
دوستت دارم ؛
هيچ نگفتي . فكر كردم كه فقط فكر كرده ام كه گفته ام : دوستت دارم .
بار ديگر روي قاليچه ی روياها ،
كنار موج هاي آبي دريا نشسته بوديم و قصر شني را كه با هم در سكوت صدفها ساخته و با ستاره هاي دريايي تزئينش مي كرديم بود كه گفتم :
دوستت دارم ؛
هيچ نگفتي . ولي اينبار مطمئنم كه گفتم ...
شايد موج هاي دريا از حسادت جمله ام را ربودند - شايد هم گوش ماهي ها .
آخرين بار ، روي قله ی مستحكم عشق ايستاده بوديم ،
كه فرياد زدم :
دوستت دارم ؛
صدايم پيچيد و بارها تكرار شد .
اما باز هيچ نگفتي ؛
بلندترو بلندتر فرياد زدم .. اصلا نعره كشيدم ... هيچ نگفتي و رفتي !
كاش حداقل مي گفتي براي چه رفتي ...؟
ولي من .. بازمي آيم ...!!!
1385
پیام خلج
تولد تازه شدن ها
فهمیدن ، چقدر زندگی را سخت می کند؛
ولی سخت بودن ، سخت ماندن ، حرف دیگریست !
طرد می شوی ، بدون دلیل ؛ گم می شوی ، غرق می شوی .. محو نمی شوی !
تنها می مانی – بدون دلیل ؛
می فهمی ؛ عادت نکرده ای که بفهمی ، ولی می فهمی ..
نامردمی ها را می فهمی – بی عدالتی ها را می فهمی –
فقر را ، مرگ هر روز را ، دلباختگی را ، عشق را ، دوست داشتن و بوی بهار را می فهمی ، می شناسی ، احساس می کنی ...
ولی باز هم کنار گذاشته می شوی !
بادام تلخی را به دهان می گذاری ، تلخی ِ بادام آزارت می دهد ، و چه شیرین .. وای !
اما خلاص نمی شوی ؛
چون بادام ، زهر آلود نیست ، فقط تلخ است ، انقدر که برمی گرداندت به دنیای بودن ها ...
می مانی ؛
مجبوری که بمانی !
پس به بهار تبریک می گویی تولد دوباره اش را ..
و تازه شدن ها را جشن می گیری ...
11/10/1386
از مجموعه ی انرژی مثبت
داستان بد ِ زندگی ِ خوب ِ من !
من تمام وقت مرده ام
گاهی ولی زنده می شوم ،
با شنیدن صدای خنده ای کودکانه !
و باز با محو شدن صدا باز می گردم به وقت ِ همیشگی !
من تمام وقت تنهایم
انقدر تنها که خدای حسودی می کند به تنهایی ام
و سعی می کند عشق موجودی زمینی را در دلم جای دهد
زبانم لال همیشه هم شکست می خورد
و من از نیمه ی جاده ی ناهموار عشق باز می گردم به وقت ِ همیشگی
به تنهایی و مرگ
به زوال و گوشه گیری
به ..
خودخواهی های بی وقفه !
این است داستان بد ِ زندگی ِ خوب ِ من !
آبان 1388
مشکل ؟
ما تمام می شویم
ولی عشق ...
گنجشک ها آنور حصارها مشغولند
مشغول پرزدن های بی انتها
مشغول جیک جیک کردن های پر سر و صدا
مشغول ریتم نوازی با .. آزادی
***
ما تمام می شویم
ولی درد ...
پشت این هوای سرد – جوانه ای منتظر است
زیر سنگینی ِ سیاه ابر – چشمی بارور باریدن است
هر تولد ، همراه دردی ست بی پایان ..
و هر درد ، سایه ی روییدنی ست بی آغاز !
و هر آغاز میدانی ست بزرگ برای جولان دادن لبخند !
درد ، عصاره ی شادی هاست !
شاد ی های نداشته ی من
شادی های نداشته ی تو ..
شادی های خاموش ِ فقر
***
ما تمام می شویم
حتی خاطراتمان خاکستر می شوند
ولی فرداها ...
– این فرداهایی که رنگ ِ بی رنگ امید را بر تن کرده اند
گیاهان خودرویی هستند که بی ترس ِ خود ، تکثیر می شوند !
اگرچه بی اصل و نسب اند قبل از بارور شدن ولی
همین فرداهایند که گره می زنند
عشق ها را به درد ها
و دردها را به من و تو
***
ما تمام می شویم
چه بخواهیم – چه نخواهیم
چه بخندیم یا از گریستن تقلید کنیم
من و تو فقط یاد های تلخی هستیم
که ذهن هم را به (پوسیدن) آغشته می کنیم و
نمی مانیم
نمی مانیم
نمی مانیم ...
مشکل ، همینجاست !
26/8/1388
شکاف !
در شکاف یک زخم عظیم فرو رفته ایم
سلول های بی بار چه زیادند – غریبه!
همانند مردمکان بزرگ جثه و زیاد ِ ناقص العقل ،
که عظمت ( انسان ) را در بیشمار ِ افکار سرراهی خود حل می کنند ..
بزرگی ِ ( من ) ،
در برابر حقارت ِ نگاه ناپاکشان
که جز دیدن نوک دماغشان
و بو کشیدن و جستن ِ کوره راه ( در هم خزیدن )
و به یکدیگر ( چسباندن ) ، کار دیگری بلد نیستند ،
چقدر کوچک است
چون ( من ) تنهایم و آنها به فراوانی ِ خاک ِ مرده ی نشسته بر مقبره های سیاه جامه ی اعراب
چنین پایان ِ بی پایانی – به وسعت تاریخ ِ دروغ – ناهموار و عذاب آور است
و چنان دردناک به اندازه ی میخی که از پشت ... آخ !
آه که مغز این مردمکان ِ چشم چران
حتی تهی است از کاه و پر است از پهن ِ سبز گاوهای ِ مقدس هندوستان !
و ( من ) نمی دانم چه کرده ام که میان خیل عظیم پهن اندیشان ِ این قرن به سرود آمده ام
و ( من ) نمی دانم که این ضخم کهنه را باد معده ی کدام بی همه چیز بوجود آورده است
و ( من ) نمی دانم که خدای چرا گاهی به اشتباه بر می خیزد و گاهی چرا همیشه اشتباه می کند؟!
ناتمام رهایش نمی کنم
گرچه این زخم را ، همانند لایه ی ازن ، دیگر هیچگاه نتوان دوخت
ولی
بگذار یکی دو کوک دیگر بزنم به مغز ِ بی مغز ِ این مردمکان
آخر پهن ِ دوگوله هایشان را تازه عوض کرده اند و می ترسند
که اگر خوب کوک نخورد شکاف زخمشان
همه کس ببینند و بفهمند که بکارتشان دستکاری شده است !
و ( من ) می دانم بعد از دوخت و دوز و تکمیل این یکی ،
( منظورم پایان ِ پروژه ی خرافات ِ منطقی ست )
از شکاف ضخمی دیگر سر برون خواهیم آورد ،
و ( من ) هنوز نمی دانم گناهم چه بوده و هم اکنون چیست ،
که باید سرودی دیگر بنویسم .. وااااااااااای ...
15/10/1388
ساعت 2 بامداد
شنبه ای بی حوصله
خلاصه ی – یک روز را – می خواهم قدم بزنم
همین امروز را
شنبه ای بی حوصله !
امروز بی کار بودم ، یعنی سر کار نرفتم
صبح کمی ساز زدم ( آکوردهای یکی از قطعات گروه آریان را نواختم ) ، کمی گریستم (به حال خودم و فقط به حال خودم)، کمی فکر کردم (به بدبختی و انتظار بیهوده ام)، کمی کتاب خواندم ( داستان سه تار از جلال آل احمد) و مثل همیشه غصه خوردم ( به فرهنگ پایین ِ من و مردم و کشورم ) !
و باز کنار بخاری دراز کشیدم تا ظهر شود ، نتوانستم بخوابم ، سعی کردم ولی نتوانستم !
ظهر به مادر گفتم گرسنه ام ؛ غذا درست نکرده بود – هر چه بود از دیشب بود! آخر برای چه کسی غذا بپزد؟ برادر که سر کار است و شب می آید – خواهر هم که رفته است دانشگاه تا خیر سرش حاضری اش را بزند و کمی با دوستان و رفقایش هیرهیر و هارهار کنند و برگردد !!! خود مادر هم که بی سی سال است ناهار نمی خورد ! منم که ...
اصلا بی خیال !
حس می کنم مردم به نوعی منتظر مرگ اند – یکیش خود من! و جالب اینجاست که مرگ هم سرکارمان گذاشته است ! همه مان را .
می ترسم چند وقت دیگر وقتی عزرائیل می آید برای بردنمان ، بگوید انقدر (دستمزد) می گیرم و ...
به هر حال خب ، عزرائیل هم زحمت می کشد دیگر ، ولی این مردمی که من می بینم ، خصوصا مردم شهر من ، به قولی از آنهایی هستند که جان به عزرائیل هم نمی دهند ، یعنی پول مول یُخ ! باز یکیش خود من!
بیچاره عزرائیل دهنش سرویس می شود و این همه راه از آن بالا می آید که به ما خدمتی کند و از شر این زندگی ِ نکبت بار خلاصمان کند ، آنوقت مای بی همه چیز چندرغاز هم نمی خواهیم به عنوان دستمزد بهش بدهیم! البته حق هم داریم ، از کجا بیاوریم ؟ شما بگویید .. حتی با پول دزدی هم نمی شود از پس این خرج و مخارج بر آمد ، چه برسد که از راه راست چیزی در آوریم ، تازه بخواهیم آن را هم دو دستی تقدیم عزرائیلی ها کنیم !
عجب جانوران عجیبی هستیم به خدا ! حتی خدا هم در عجب است که چگونه ما را آفریده است !!!
دم ظهر تلویزیون را روشن کردم ! باز حرف های همیشگی ! ما که ماهواره نداریم ! مجبوریم خب .. ( 13 – 14 سال پیش نامردا ریختن تو خونمونو .. )
یکی از شبکه ها بحث ازدواج را – باز – بیان می کرد !
البته من هم خیلی وقت است که به این موضوع می اندیشم ! به هر حال نیاز خیلی مهمی است ! ولی به نظر من ازدواج یعنی بدبخت کردن دیگری و دیگری و دیگری ! باور ندارید ؟ با این اوضاع قاراشمیش شایدم غاراشمیش ، که کار و تفریح و زندگیمان شده است سگ دو زدن برای یک لقمه نان ، به استثنای بعضی ها ، ازدواج دیگر چه صیغه ای ست ! می فهمید که ؟! فکرش را بکنید ، با حرف دیگران که می گویند : تو قدم اول را بردار خدا بزرگ است ، رزق و روزی هم می رسد ؛ دیگر نمی شود توی چاه رفت ! خب آخر مرد مومن از کجا می رسد ؟ فکر نمی کنید چرت و پرت گفتن دیگر بس است؟ آنوقت رسانه ها پشت سر هم تبلیغ می کنند ازدواج خوب است به خدا ، سنت پیامبر است به خدا ، ازدواج کنید تا بروید به آن دنیا و سپید بخت شوید و هی و هی می گویند خوب است – خب پدر آمرزیده ها همه می دانند خوب است اصلا یکی از نیازهای طبیعی و اصلی انسان است ! و نمی گویند آن موقع .. همان زمان دور را می گویم ، فکرها راحت بود ، خرجی درآوردن راحت بود .. انتظارات کم بود ...
کامپیوتر نبود که شب تا صبح برای درآوردن چندرغاز ، چشمت را بدوزی به مونیتورش برای تایپ و طراحی و اینجور چیزا و بعد از مدتی کور شوی ، موبایل نبود که تو را ببرد به انفرادی افکارت و مجبور کند مثل دیوانه ها تو صفحه ی کوچکش زل بزنی و انتظار بکشی و بعد اعصابت به گه کشیده شود و دو تا داد هم سر اطرافیان بزنی و اعصاب بقیه را هم ...
راستی داشتم به بحث ازدواج ، این سنت نیکو می پرداختم !
آری آنموقع انتظارات خیلی کم بود !
زن از مرد چه می خواست ؟ مرد از زن چه می خواست ؟ نهایت کمی محبت و صداقت و کمی شمشیر زنی و زور بازو و اینطور چیزها ! نه خانه ی آنچنانی ، مدرک آنچنانی ، موبایل و ماشین آنچنانی ، حساب بانکی ِ آنچنانی و خانواده ی آنچنانی و سفرهای اروپایی !
البته من با همه ی این خواسته ها مخالف نیستم – اگر بشود تهیه کرد ! آخر با برجی 200 – 300 هزار تومن درآمد که نمی شود تویوتا کمری و لکسوس و بنز کوپه خرید .. یعنی می شود ولی حدود 100 سال و اندی دیگر !
بعضی موقع تو خلوت خودم به این فکر میکنم یعنی ما آدما کار دیگه ای نداریم ؟
خلاصه ی امروز ِ من این بود – همینی که دیدید . قدم زدن روی سنگفرش افکار کلیشه ! که کلیشه نیست ولی شده است دیگر !!!
اصلا خاک بر سر من .. و این روز های بی ثمر ِ پر التهاب !
29/9/1388
تولد ،
سفری است به بی کران ِ درد !
Delirium
بوی مرگ
سراپایم را فرا گرفته است
حتی او هم فهمید که دیگر
– تمیز –
نیستم از رویا !
زخم عمیق ِ قلبم
و تعفن لاشه ی احساسم
دست به دست هم داده اند تا قتلی دیگر را مرتکب شوند !
ولی من که زاییده ی فرهنگ اعتدال نیستم
پس عزراییل ِ خندان ، باید حق بدهد که ناهموار باشم !
من به دنیا آمده ی ای کاش ها و حسرت هایم
من نایاب ترین سزاوار هستم !!!
سزاوار نرسیدن های غصّه دار –
غصّه دار –
غصّه دار
و – وقتی هایی که بسیارند از ...
و او این را نمی فهمد
و او بد نیست ولی زهر دارد !
و او ، تو هستی
تویی که زنده کننده ی پایان بودی
تویی که خشم را
بی عدالتی و فقر را
نرسیدن را
حسرت و گرسنگی را نمی شناختی و نمی شناسی
تویی که از کشتار تبسم رد نشده ای
تویی که خودکشی ِ ریتمیک گل های بهاری را ندیده ای
تویی که اندوه گیتار را
وقتی سخنی ساز می کند از شکسته شدن قلب های با ایمان –
نمی فهمی
آری من به دنیا آمده ی وقت ِ بی وقت ِ هذیانم !
و تو باز هم اینچنینی ..
و می مانی ...
وقتی آتش فقر ،
کودک ِ ذهنم را به رقص با شعله هایش دعوت می کرد
تو در خواب ناز بودی
وقتی ضجه های بی کسی و درد ،
صورت آسمان رویاهای بی کرانم را خراش می داد
تو در خواب ناز بودی
وقتی خوراک شکم گرسنه ی فریادم ،
ابتذال در ترانه و خرافات ِ تلخ ِ قوم بی ثبات بود
تو ، در خواب ناز بودی
و تو بی نیاز بودی !!!
22/9/1388
فرهنگ ِ بالا و پایین
فرهنگ ِ جدایی ست
یکی شدن برای ما
فقط رسیدن به تنهایی ست !
مرز غصه !
نشسته ام به تماشای تنهایی ..
به گیتار و صدای آرامش بخشش پناه می برم - امشب
زیر لب هفته ی خاکستری ِ شهیار را زمزمه می کنم
و در دل ، فرهاد را می ستایم !
غروب سه شنبه خاکستری بود ...
از با (هم) بودن – از با (جمع) بودن – خیری ندیدم ..
خیلی وقت بود که دلم تنگ شده بود، برای تنهایی
خیلی وقت بود دلم هوس کرده بود که از گیتار و اندوه صدایش سر برود
آری خیلی وقت بود که صادقانه نگریسته بودم ...
تو هم با من نبودی
مثل من با من
و حتی مثل تن با من
تو هم با من نبودی
آنکه می پنداشتم
باید هوا باشد
و یا حتی گمان می کردم این تو
باید از خیل خبرچینان جدا باشد
تو هم با من نبودی
تو هم از ما نبودی
آنکه ذات درد را
باید صدا باشد
و یا با من
چنان همسفره ی شب
باید از جنس من و عشق و
خدا باشد
تو هم از ما نبودی
تو هم مومن نبودی
بر گلیم ما
و حتی در حریم ما
ساده دل بودم که می پنداشتم
دستان نا اهل تو باید
مثل هر عاشق
رها باشد
تو هم از ما نبودی
تو هم با من نبودی ای یار
ای آوار
ای سیل مصیبت بار
سه شنبه
۳ آذر 1388
برای قلبی که قلبم را شکست !
سوال ؟
پرسید:
آقا شما الان خوشبختید ؟
گفتم :
خوشبختی مال دیروز بود
آن زمان که سایه ی کودکی ، سادگی بود !
من ِ امروز اگر کودکی هم باشم در ابعاد بزرگ ،
با ریش و سبیل و حس اتصال ، دیگر ولی سایه ای ندارم ،
بی سایه ام .
انسان ِ بی سایه مثل ِ سرطان ِ بی انسان است !
وحشت بزرگ شدن – خالصانه هایم را دزدیده است
و بزرگ شدن ، حس ناب صداقتم را ...
گفتم :
خوشبختی واژه ای ست که همراه انسان پیر می شود !
***
در چهره اش خواندم که پشیمان شد از سوالی که پرسید.
29/8/1388
پایان خوبی نبود
گرچه هیچ پایانی خوب نیست
ولی این یکی انقدر خالی بود از احساس که انگار از قبل برنامه ریزی شده بود
به هر حال خوب نبود
گاهی اوقات فکر می کنم که تنهایی ، آبدیده ام کرده است
پوست احساسم انقدر ضخیم شده است از غم ،
که دیگر هیچ حادثه ی بدی آنچنان که باید ، نمی شکندم !
مردم بد روی زندگی ام تاثیر خیلی بدی گذاشته اند
همیشه دلم می خواست تغییر کنم
همیشه دلم می خواست به روز شوم و نفس بکشم
غافل از اینکه به روز شدن یعنی :
دزد شدن – بی احساس شدن – بی دیروز شدن – اسیر شدن – تنها شدن
به روز شدن یعنی خالی شدن از عواطف انسانی – یعنی خائن شدن
آری به روز شدن یعنی حیوان شدن
داشتم می گفتم ...
پایان خوبی نبود
ولی ، بی خیال ...
این نیز بگذرد
۱۴ آبان ۱۳۸۸
والا پیامدار ! محمّد
گفتی که یک دیار
هرگز به ظلم و جور نمی ماند
برپا و استوار
هرگـز هرگـز
والا پیامدار محمّد
(فرهاد مهراد)
زنده رود – زنده شد
تا کی ؟ نمی دانم ..
آری زنده شد
ولی دیگر باکره نیست ...
12/8/1388
رویای ساده
و رویای ساده اش
نقش یک قلب بود
روی تپش ِ کاغذهای کاهی ِ
دفتر آرزوهای سپیدش ..
لب تنهایی نشسته بود
پسرکی با مژه های بلند
با دلی تنگ – خالی از حرف های قشنگ
و شعاع نگاهش ، فقر را در بر گرفته بود
فکر می کرد ..
زندگی را چاره ای نیست !
آینده ،
حرف ِ سیاهی ست که بی هوا قد می کشد !
در گذر لحظات مسکوت
لب تنهایی دراز کشید
چشمهایش را بست و
خواب دید که :
قلب کوچکش
درون حوضی سفید
گرفتار زیاده خواهی ِ حقیقت های دروغ شده است !
خوشبختی ، نقطه ای بود در دوردست
شنیدم که در خواب و بیداری ِ فاصله
فریاد کشید
آه ای سگ های ولگرد
گربه ی تنم را پاره پاره کنید
چرا که
به معرفت ماهی ِ دلم پنجول کشیده است
و قصد لکه دار کردن دامن رویای ساده ام را داشته است
پسرک
دوست نداشت
مردمانی را که کار زشت می کنند و
حرف زشت نمی زنند
پسرک
دوست نداشت مردمانی را که پشت هر نماز
می دزدند شرافت خنده های باکره را ..
پسرک شل نبود
گرچه شلوارش به غیرت کاذب کمربند آراسته نبود!
پسرک بیزار بود
نه از تنهایی
که از شنیدن صدای زوزه ی ظاهر بینان ِ ظاهر پرست
و مردمانی که قرص جوشان مصرف می کردند
تا کلسیم کم نیاورند برای زادن گناه !
لب تنهایی نشسته بود
پسرکی با مژه های بلند
منتظر
با دلی تنگ –
که خالی بود از حرف های جانانه و قشنگ
و سیاهی ِ فقر – شعاع نگاه براقش را ،
چه بی مقدمه ،
در بر گرفته بود !
19/7/1388
باز می گردم
( تجربه ی نوشتن دو مرگنامه ی همزمان )
( چنان دل کندم از دنیا
که شکلم شکل تنهایی ست
ببین مرگ مرا در خویش
که مرگ من تماشایی ست )
باز انگار باید برگردم ..
به تنهایی هایم
به بی خوابی های شبانه و خوف آورم
باز انگار باید برگردم ..
به
پیر شدنم
سرد شدنم
له شدنم ..
باز انگار باید سر روم از خاکستری
از سقوط
از رنج
از کینه
از گلایه ...
باز انگار وقتش است
که پرپر بزنم درون خشکسالی محبت
میان لجنزار خیانت
به صراحت – به ، صراحت ؛ به ...
انگار باز باید برگردم
به شکست هایم
به بی وقفه اشک ریختنم
به مردنم
به مردنم
به مردنم
چقدر دلگیرم
باز انگار باید
برگردم
به خودم !
۴/۷/۱۳۸۸
برمی گردم به تبعید
من ، هنوز منم – حتی تنهاتر !
بغض ممنوع
( تجربه ی نوشتن دو مرگنامه ی همزمان )
( در این دنیا که حتی ابر
نمی گرید به حال ما
همه از من گریزانند
تو هم بگذر از این تنها )
تنهایم
برایم ستاره بخر
اگر نمی خری – حداقل سرم داد بزن – فریاد بکش
اصلا مرا کتک بزن ، میان انبوه بی کسی
مرا بدوز به بی حوصلگی ِ حصار !
تنهایم
تنها و خسته
خواهش می کنم
خواهش می کنم
صدایم کن ،
صدایم کن اگر از قعر بی کسی حتی
بس است در این رخت ماندن
بس است از امیدواری های بی نتیجه خواندن
تا کی – تا کجا ، بی دلیل ، سیاه پوش بمانم ؟
اصلا سیاه پوش و عزادار چه موجودی ..؟!
به خدا
به پیر ، به پیغمبر بس است
شکنجه ، بس است
مرگ !
آهای مرگ !
آهای آقای مرگ !
آهای بزرگ پادشاه همیشه سیاه !
مرا بخواه
صدایم کن
دیگر ، وقتش است ...
۴/۷/۱۳۸۸
بر سر مزارم گل مگذارید
روی سنگ قبرم آب نریزید ،
خاک مرده ی نشسته بر سنگ سرد خانه ی همیشگی ام را مشویید
نه گریه و نه شیون
حتی بغض کردن ممنوع
آهای خدا
رقیب پیدا کردی
من هم ، تنهایم !
کافیه احساسی باشه ، برای دل سپردنی دوباره !
کافیه نوری باشه – اگر چه از روزنی آنور دور!
کافیه حرفی باشه – از رسیدن .. حتی بعد از مرگ !
کافیه راهی باشه – چه دراز – چه باریک !
اشاره ای حتی در خواب !
کافیه کسی باشه – اگر در رویا – چه خیال ، که حرفمو – که حرفتو بفهمه !
کافیه انگیزه ای باشه ... اگر مخرب .. اگر گناه ، برای آغاز !
کافیه سازی باشه و دلی –
اگر ناخوش –
اگر غمگین –
اگر ناکوک –
اگر ... مرده !
اعتقادی – حتی شکستنی !
شب دراز نیست
ما ، مردمان ِ خاموشیم !
17/7/1387
و اگر ، حتی تصویری بود از تو
بهترین می شدم ..
جشن دلتنگی
می خواهم تنهایی ام را جشن بگیرم – امشب .
نیا ، چون هیچکسی را دعوت نکرده ام !
هیچکسی جز بغض های کهنه ام را
کینه هایم را
نرسیدن های بی وقفه ام را...
امشب با تنهایی – با هم
شمعی از خاطرات روشن خواهیم کرد
و نور را به تماشا خواهیم نشست
باور کن که ستاره مرده است !
و بدان که تنهایی نمی میرد – هرگز !
این را فقط خدا می داند !
این را فقط خدا می فهمد !
امشب باز ضعف دارم
انگار باز فشارم می لنگد
انگار باز فشارم تنم را به بازی گرفته است
دوباره انگار فشارم افتاده است !
ترسی نیست
کسی هم نیست
از چه می ترسی؟
از که می ترسی؟
بیا جلو ..
جلو تر ...
آغوش ِ سردم – بی رحمانه – منتظر توست !
22/6/1388
باز برای زنده رود
مردم بی غیرت چرا ؟!
و چرا ، مردم بی غیرت ؟!

وقتی از پایین به بالا نگاه می کنی ، سرگیجه می گیری
و وقتی از بالا به پایین هم می نگری ، باز همینطور ..

زاینده رود خودکشی نکرد
زاینده رود را کشتند – زیر شلاق بی اعتنایی
خدا کجاست که سرگیجه بگیرد از این اختلاف هماهنگ ؟!

کم به درختان سبزی داد ؟
کم پناه دل تنهایان شد ؟
کم به افراد مسن آرامش بخشید ؟
کم تفریگاه آفرید ؟
کم پناهگاه شد برای مرغان دریایی ؟
کم به دور خود توریست جمع کرد تا بعضی ها جیب های پرنشدنیشان را ... ؟!
کم طراوت و شادابی وارد ریه های ورزشکاران کرد ؟
کم زیبایی بخشید به زندگی ِ ما مردم حق نشناس ؟

ماهیگیران کجایید ؟
چقدر زود تسلیم شدید –
چقدر زود مرگ عشق را باور کردید و تسلیم شدید !
ماهیان را مرغ ماهیخوار
نبرد
نکشت
نخورد
ماهیان را ،
مرغ ماهیخوار و خرچنگ را
زیاده خواهی انسان های نامرد از بین برد
صدای آب را ، طمع ، به سکوت رساند !
و سکوت ِ ما مردم قدر نشناس ، مهر تاییدی زد بر زیاده خواهی بعضی ها ...

سکوت تو
سکوت من
بدتر از تجاوزی است که به ناموس شهرمان شده است – گناه یعنی همین
سکوت ما ؛ یعنی مرگ ِ همیشگی ِ خوشبختی .
۲۷/۵/۱۳۸۸
Payam Khalajjj
شمعی روشن کن
شمعی روشن کن
ماه لبریز سکوت است
ستارگان ، عاشقان تنها !
شمعی روشن کن
آسمان غمگین است
خواب ِ خورشید ،
اینبار ،
چه سنگین است ..
شمعی روشن کن
باید حرف بزنیم
این تاریکی
خطوط مهربان چهره ات را می دزدد و
در خود محو می کند ..
شمعی روشن کن
تا فاصله ها را پیدا کنیم
تا قهر را خنثی کنیم
تا غم را رسوا کنیم
تا یکدیگر را بار دیگر ببوسیم و
جشن و سرورها برپا کنبم
آغوش ، منتظر است .
شمعی روشن کن
تا من و تو – ما شویم
تا از تنهایی ها
این تنهایی های خوف آور
بی تکرار و رها شویم
شمعی روشن کن
خدا ، تنهاست ...
7/5/1388
و تنهایی فقط مختص خداست .
ما
انسانیم !
پس
شمعی روشن کن ...
باز سخنی تلخ
باز احتیاج پیدا کرده ام که بنویسم
باز اختلاف طبقاتی آزارم می دهد
باز درد بر ستون فقراتم چنگ می زند
پایین شهر نشسته ام و بالای شهر کار می کنم
پایین شهر یک جور آزارم می دهد و بالای شهر جور دیگری
پایین شهر گریه بیداد می کند و بالای شهر خنده ، غوغا !
پایین شهر درد هست و نکبت و بی پولی و گرسنگی
بالای شهر اگر غم ، ولی درد نیست ، نکبت نیست و بی پولی و گرسنگی
پایین شهر کودکان کار می کنند تابستان را – دق می کنند فصل ها را
بالای شهر کودکان می رقصند تابستان را – زندگی می کنند فصل ها را
پایین شهر نگاه غصه دار است
بالای شهر نگاه برق می زند – طراوت دارد
پایین شهر حرف از اجاره خانه و نداشتن شام شب است
بالای شهر حرف از خوشگذرانی در زیباترین کشورهاست
به راستی که ، حقیقت – چقدر دردناک است !
24/4/1388
به جمله صادق هدایت فکر می کنم و کمی آرام می شوم
( دنیا دم دمی ست ، دو روز دیگر ماها خاک می شویم ! )
جملاتی برای روی سنگ قبرم
پیشترک دوست داشتم روی سنگ قبرم اینگونه بنویسند
(به سراغ من اگر می آئید ، نرم و آهسته بیایید ...)
یا همیشه دوست داشتم این جمله ی ادیسون بر سنگ قبرم نقش بندد
( مردن ، یک خواب است و خواب فرصتی برای رویاها )
یا جمله ای از شاملو ..
( مرگ من سفری نیست ، هجرتی است از سرزمینی که دوستش نمی داشتم بخاطر مردمانش )
ولی بعدها فهمیدم گرچه شریکم با غم انسان های پاک ولی نه سهرابم و نه شاملو، نه نادر و نه کارو ، نه شهیار و نه ادیسون و نه هدایت و نه هیچکس دیگر!
من ، منم ؛ در ذهن من چیزی دیگر می گذرد .. و مرگ من ، به هر حال ، جور دیگریست !
پس روی سنگ قبرم بنویسید :
رفت تا خدا را بیابد
بنویسید :
خسته بود
از همان اول خسته بود
و فراری ..
از جهل و نگاه مردم نادان
فراری از باور نادرست خدا
بنویسید
تنهایی را دوست نداشت
این تنهایی بود که تا آخرین لحظه تنهایش نگذاشت !
بنویسید
آرزوی گریستن داشت ،
ولی هیچگاه نتوانست تا اشکی بزاید برای غسل دادن گناهانی که به انجام نرساند !
بنویسید
مرگ را دوست نداشت ولی از عشق مردن را چرا ...
بنویسید
سانسور در عشق را فاجعه می دانست
و حبس دوست داشتن را گناهی نابخشودنی !
راستش را بنویسید
بنویسید
خوب نبود ، ولی خوبی را می شناخت
خلاصه اینکه بنویسید :
از فردا نمی ترسید – که از فردای بی حافظه می ترسید !
6/4/1388
آسمان !
خیلی نزدیکم به تو
Payam Khalajjj
پشت ِ همهمه !
پشت همهمه یک نفر دلگیر بود
پشت همهمه گیاهی ، ساده زرد می شد
پشت همهمه رختی چروکیده از چرک ِ صدا
پشت همهمه ، فاصله ، با فاصله نشسته بود !
پشت همهمه یک نفر ساکت بود
پشت همهمه ، بغضی از دروغ ِ نگاه ها – می شکست
کبریت می لرزید –
و موش ِ خاکستری ، خاکستر سیگاری را بو می کشید !
پشت همهمه یک نفر تنها بود
تنها از من ، تنها از تو ، تنها از خدا !
پشت همهمه ، دوست داشتن ، ته گرفته بود
و عشق می سوخت از شعله ی بی جان امید !
12/8/1387
آنروز ،
روبروی همهمه
شیشه ای بود
و پشت شیشه ..
همهمه ی مردمان ِ مریض از دُعا !
و پشت همهمه ...
